تبليغاتX
همسايه آفتاب - مسافر صبح

 

همسايه آفتاب

اندكي صبر سحر نزديك است

مسافر صبح

 

بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت                   سرخم مي سلامت شكند اگرسبويي

بعد هم سماور را آتش به جان ميكند و كنار سماور حافظ ميخواند,انتخاب غزل را به خود حافظ ميسپارد

مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد                     كه زانفاس خوشش بوي كسي مي آيد

                              از غم هجر مكن ناله و فريادرسي مي آيد              زده ام فالي و فريادرسي مي آيد

انگار حافظ همين يك شعر را دارد!بازهم دلم ميگيرد,اما مادربزرگ دستي بر سرم ميكشد و مي گويد:مصلحت اينه.اين از خانه.........

دوسه جمله اي هم از روزگار برايت بگويم.همه دوستان بي معرفت شده اند.چند روز پيش مريض بودم اما هيچ كس حالي ازمن نپرسيد!همه دوستان كه هميشه شلوغش ميكنند,براي خنده و خيلي از كار هاي ديگه كنارم هستند,حالا حتي حالي هم ازمن نميپرسند!

نميدونم همه آدما به فكر خودشونن؟؟!همه دنبال هوس بازي هاشونن؟همه از خدا غافل شدند.انگار نه انگار خيلي از كارهايي كه ميكنند دل تورو آتيش ميزنه.كاش مي شد اين محبت هاي دروغي,اين ظاهر پرستي ها,اين دنياطلبي هارو  رو كنار گذاشت.كاش مي شد.

نميدونم خيلي وقت ها حس ميكنم آسمون هم بخيل شده,زمين سنگدلي ميكنه,ما ه و خورشيد چشم ديدن همديگرو ندارن,خيابان ها پر از غول هاي آهني شده,كوچه ها امن نيستن,مردم جمعه هاي خودشونو به چندتا خنده تلخ مي فروشند,هيچ حادثه اي مردم رو بيدار نميكنه,هيچ چيزي اين ذائقه ها رو تغيير نميده.عجيبه هيچ كس از نماز جمعه خبري نداره.اذان مسجد رنگ پريده به خونه ها مياد.

اصلا نماز زمين گير شده.از روزه در شگفتم كه كه چرا افطارش را خوش نمي دارند؟!مساجد را خاك گرفته,اما معابر,خيابان ها,كوچه ها,بازارها و پارك ها هميشه پراز آدم هايي است كه دنبال خوشي هاي آبكي هستند بعدشم توي غم هاشون غرق شدند.امر به معروف بهانه گير شده.آدم ها كيسه هاي پراز خمس و زكات به ديوارهاي گورشان آويخته اند.نپرس موريانه ها چه به سر قرآن ها آورده اند.

مهربونم ازهمه تلخ تر اينكه عصر هاي جمعه دلم نمي گيره,نميدونم وقتي اين نامه رو ميخوني كجا ايستادي,هرجا هستي زودتر بيا.ميترسم اگه چندي بگذره ندبه خون هاي مسجد پيرتر بشن,آدم ها همه ديرباور بشن,همه زودرنج شن,آدمو زود فراموش ميكنن.اما من ميدونم تو چقدر غصه مارو ميخوري.اي عزيز ميدونم هم رو به اسم ورسم و نيت به ياد داري.براي من دعا كن.دوست دارم تا آخر شب يا دم صبح برات بنويسم.اما يادم اومد بايد به گلدون ها اب بدم.مادرم گفته:اگه به شمعداني ها آب بدم,براي اومدن تو دعا ميكنن.انگار راست ميگه;از وقتي كه مرتب بهشون آب مبدم دست هاي سبزشونو اوردن بالا رو به آسمون گرفتن.